Posted on August 30, 2010 by Lyla
اولین بار تو بازار آستارا دیدمش ؛ با صورت تپل و لپهای قرمز؛ حدس زدم که از مهاجرای روس باشه. بمحض دیدن نتونستم قدم از قدم بردارم .بد جوری دلم رو برده بود هرچی همسفرام من رو از این علاقه منع کردن فایده نداشت؛ یا باید اون با من همراه میشد یا اینکه من همون [...]
Continue Reading
Posted on August 23, 2010 by Lyla
چند نفر رو میشناسی که واقعا از کارشون و محیط کاریشون راضین؟ حالا بمن بگو که چند نفر رو میشناسی که بزور میرن سر کار از محیط و تمام کسانی که باهاشون کار میکنند بدشون میاد ؛ اما تحمل میکنند و خلاصه میگذرونند. جالب اینجاست که معمولا افراد گروه دوم جرات ندارن که راجع به [...]
Continue Reading
Posted on August 16, 2010 by Lyla
از کلمه سفره خیلی خوشم میاد ؛ نمیدونم یک حسی قشنگی بهم میده .همه سفره ها رو دوست دارم سفره عقد؛ سفره افطاری؛ سفره هفت سین ؛سفره های قدیمی ها که از این ور اتاق تا اونور اتاق انداخته میشد بزرگترایی که بالای سفره میشستند و قبل از شروع حرفهای قشنگی می زدن و خلاصه [...]
Continue Reading
Posted on August 8, 2010 by Lyla
توجه کردی که دیدن بعضی از آدمها یا خیلی جاها باعث میشه که خاطرات شیرینی برات زنده بشه. اما خنده داره که دیدن یک نوع سبزی باعث شادی خاطرت بشه !اما نخند برای من دیدن لوبیا سبز همینطوره و بمحض دیدنش خندم میگیره و میرم سراغش. دلیلش هم اینه که اولین بار که در بچگی [...]
Continue Reading
Posted on August 2, 2010 by Lyla
همیشه روز تولد خیلی هیجان انگیزه وقتی کوچیکی که عاشق کیک و شمع و صد البته کادو هایی که میگیری هستی اصلا هم برات مهم نیست که چند تا شمع رو فوت میکنی،فقط مهمه که دوباره و دوباره شمعها روشن بشه و تو فوت کنی، تا اینکه دیگه اثری از آثار شمع نباشه. [...]
Continue Reading
Posted on July 25, 2010 by Lyla
هر دفعه که به تهران میومدم ، طبق معمول تمام مسافران عزیز که از اونور آب میان، به دکترهای مختلف مراجعه میکردم و همیشه مورد سرزنش اهل فامیل قرار میگرفتم که چرا دفتر بیمه مو تمدید نمیکنم و این همه باید الکی پول دوا و دکتر بدم امسال خیلی خوشحال بودم که از قبل [...]
Continue Reading